تبليغاتX
روزهای آفتابی

روزهای آفتابی

چند تا عکس یادگاری با یه بغض و چند تا نامه

چند تا آهنگ قدیمی که همه دل خوشی هامه

آینه ایی که روبرومه غرق تو بهت یه تصویر

بارونای پشت شیشه من و تنهایی و تقدیر

دست من نیست نفسم از عطرتو کلافه میشه

لحظه ایی که حسی از تو به دلم اضافه میشه

باورم نمیشه اما این تـــــــــویی که داره میره

خیره می مونم به چشـــــمات حتی گریـم نمیگیره

چشای مونده به راه و شب تنهاییه ماه و یه دل بی سر پناه و

مــــــــن و خــــونــــــه

ساعت های غرق خواب و این من بی تـــــو خــرابو

یادت هرگز نمی مونه نمی مونه نمی مونه
+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 تیر1390ساعت 1:11 بعد از ظهر  توسط یاس مهربان  | 

تو بازی "مافیا" را بردی......!

                               من مُـردم......!

                                       اینجا آخر خط است.....!

                                                            باید پیاده شوی!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 خرداد1390ساعت 7:32 قبل از ظهر  توسط یاس مهربان  | 

زن­ها ........

                   مرد­ها.......

زن ها، اکثر اوقات برای دیگران زندگی میکنند و مردها هم، برای دل خودشونه که زندگی میکنند. می گید نه؟ پس متن زیر رو بخونید:

زن ها، رژیم میگیرن، به بهترین دکترهای متخصص تغذیه مراجعه می کنن که هیکلشون متناسب بشه. فکر می کنین این کارها رو برای حفظ سلامتیشون انجام میدن؟ معلومه که نه! اونها به تناسب اندامشون اهمیت میدن چون: اگه یه روزی، عمه ی افسر خانوم، مادر شوهر همسایه ی مهری جون اینا، اگه سرزده اومد خونشون!! اونوقت یه نگاه چپلکی نندازه بهشون و بگه، واه واه، چه اندام قناسی داره!! درعوض هر جا که نشست بگه: وای نمیدونی، فلانی اینقدر خوش هیکله که نگو و نپرس!!!

مردها، فقط بنده ی شکم هستن، اونقدر می خورن که به حد خفگی برسن، اونها گوشتهاشون آویزون می شه ، ولی مدام از خودشون تعریف می کنن!! اما کی میرن سراغ ورزش؟! وقتی که توی یه روز گرم تابستونی که از اتوبوس شرکت واحد جا موندن مجبور میشن پیاده راه بیفتن طرف اداره!! همینطور در حال راه رفتن هستن که یییییهو! قلب مبارک از تالاپ و تولوپ میفته و به روغن سوزی میفتن! وقتی پاشون به بیمارستان میرسه و با هزار و یکجور دعای زنهای محترمشون و زحمت وافر دکترهای گرامی، سر پا میشن و پاشون به خونه میرسه، دیگه از فردای اون روز میشن یه آدم دیگه، میرن سراغ ورزشهای دسته جمعی که بتونن حین ورزش جوک هم تعریف کنن! گیاه خوار میشن و از گوشت قرمز دل میکنن!به دکتر تغذیه مراجعه می کنن و .... فقط برای اینکه جونشون رو بیشتر از هر چیزی دوست دارن!!!!

زن ها، همیشه میرن سراغ بهترین آرایشگاه ها، چون باید سیمین جونی که ابروهاشون رو ورمیداره اونقدر معروف باشه که توی هر تاکسی ئی در سطح شهر میشینه و بادبزنش رو در میاره و به بغل دستیش میگه : وای دارم میرم پیش سیمین جون، اون هم سریع بگه: مگه شما هم میرین پیش سیمین جون، چه باکلاس!!!

واسه ی خوشگل شدن موهاشون به هزار تا رنگ و نرم کننده و کرم و.... متوسل میشن که موهاشون از 200 متری برق بزنه!!! و همه بگن، وای چه موهایی داره، دست هندی ها رو از پشت بسته!!!

مردها، مو؟ اصلا می دونن مو چی هست؟!!! آخه ، نهایت مدتی که مردها از نعمت داشتن مو برخوردار هستن، 22 سالگیه!! بعد از اون، دیگه کم کم عادت می کنن که وقتی خودشون رو توی آینه نگاه می کنن، یه کله ی سراسر سفید ببینن!!! اونها همیشه به داشتن کله ی کچلشون افتخار میکنن مگر وقتی که بخوان برن خواستگاری! اگه فکر کردین که آقا دوماد واسه بدست آوردن دل عروس خانوم می ره و مو میکاره، سخت در اشتباه هستین! چون این آقا دوماد اینقدر اعتماد به نفسش بالاست که فکر می کنه عکس عروسیش با کله ی کچلش هم خیلی زیباست!! اگر هم یه روزی بخواد مو بکاره فقط و فقط و فقط برای دل خودشه!!!

زن ها، دم به ساعت توی بازار می چرخن، از مانتو و لباس شب و روز! گرفته تا طلا و جواهر و حتی، حتی سبد آشپزخونه! آخه چه معنی داره که سبد آشپزخونه شون با دسته ی مبل توی پذیراییشون ست نباشه؟ اونوقت نوه عموی شیرین خانوم که سالی یه بار میاد عید دیدنی، چی میگه پشت سرشون؟ ها؟؟؟!!!

می رن از مچ دست تا آرنجشون رو پر از النگو می کنن، زنجیر می خرن 2 متر!!! که چی؟ هر کی می بینه بگه: نمی دونی شوهر فلانی عاشقشه!! هر سال کلی پول میده سرویس طلاهاش رو عوض می کنه!!!

لباس می خرن رنگ به رنگ، مدل به مدل، توی هر مهمونی پز میدن که : کمد لباسم رو وا کردم، از بس که لباس دارم نمی دونستم چی باید بپوشم اقدس جون!!! این هوشی خان هم همش بهم میگه سلیقه ت حرف نداره!!!!

مردها، هر وقت که خودشون رو توی آینه می بینن واحساس می کنن که لباسشون دلشون رو زده میرن پیش به سوی لباس فروشی. پیراهن می خرن نارنجی!!! گلبهی !!!! بنفش جیغ!!!! اصلا هم براشون مهم نیست که چشم مردم توی خیابون درد میگیره!!!! اونها پیراهن های رنگاوارنگ می پوشن چون فقط و فقط دل خودشون می خواد!!!!

زن ها، از 18سالگی به فکر ازدواج میفتن. تند و تند به سرو وضعشون می رسن و اگه هفته ای یه خواستگار نداشته باشن افسردگی می گیرن!!! اونها حتی با خواستگار هاشون هم پز می دن! : خواستگار هفته قبلی، دکتر بود ولی کچل بود!!! این یکی که دیروز اومد، آقای مهندس بود ولی قدش کوتاه بود!!! می ترسم بعدی، چاق باشه!!!! خلاصه اینکه دخترها واسه بستن در دهن مردم شوهر میکنن، می ترسن بترشن و آخر سر بمونن رو دست بابا و ننه ی محترم!!! و حرف هزار و یک خاله زنک بدتر از خودشون بمونه پشت سرشون!

اما مردها، عمرا سراغ ازدواج نمی رن مگر اینکه توی کوچه ای، خیابونی، عروسی دوست و رفیقی، چشمشون به جمال دختری روشن بشه و عقل و هوش ازسر مبارک پر بکشه و ..... ! اینها همون کچل و چاق و قد کوتاه هایی هستن که می رن خواستگاری همون دخترها!!! اونها زن می گیرن فقط و فقط به خاطر دل خودشون ، این وسط حرف مردم و همسایه ها که هیچی، حرف مامان و بابای محترم هم اصلا اهمیتی نداره!!!

هزار و یک مسئله ی دیگه هم هست که میشه راجع بهش حرف زد......

حالا شما قضاوت کنین! البته اینکه واسه دل خودتون نظر می دین یا واسه حرف مردم! دیگه به خودتون مربوطه!!!     

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 شهریور1389ساعت 10:13 بعد از ظهر  توسط یاس مهربان  | 

به دنبال کسي باش که تو را به خاطر زيبايي هاي وجودت زيبا خطاب کند نه به خاطر جذابيتهاي ظاهريت


who calls you back when you hang up on him

کسي که دوباره با تو تماس بگيرد حتي وقتي تلفنهايش را قطع مي کني


who will stay awake just to watch you sleep

کسي که بيدار خواهد ماند تا سيماي تو را در هنگام خواب نظاره کند


wait for the guy who kisses your forehead

در انتظار کسي باش که مايل باشد پيشاني تو را ببوسد[حمايتگر تو باشد]


who wants to show you off to world when you are in your sweats

کسي که مايل باشد  حتي  در زماني که درساده ترين لباس  هستي تورا به دنيا نشان دهد


who holds your hand in front of his friends

کسي که دست تو را در مقابل دوستانش در دست بگيرد


wait for the one who is constantly reminding you how much he cares about you and how lucky he is to have you

در انتظار کسي باش که بي وقفه به ياد توبياورد که تا چه اندازه برايش مهم هستي و نگران توست و

چه قدر خوشبخت است که تو را در کنارش دارد


wait for the one who turns to his friends and says that's her

در انتظار کسي باش که زماني که تو را مي بيند به دوستانش  بگويد اون خودشه[همان کسي  که مي خواستم]

+ نوشته شده در  شنبه 1 خرداد1389ساعت 0:26 قبل از ظهر  توسط یاس مهربان  | 

گاهی گمان نمی کنی. ولی می شود

گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

گاهی گدای گدایی و بخت نیست

گاهی تمام شهر گدای تو می شود

+ نوشته شده در  شنبه 10 بهمن1388ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط یاس مهربان  | 

دلم هوای باران دارد!!!! خبر جدید. بنده لپ تاپ خریدم. تبریک بگین بهم !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 دی1388ساعت 11:46 بعد از ظهر  توسط یاس مهربان  | 

رایمون عزیز سلام. چطوری؟ متوجه شدی که بعضی از دوستان از تو می پرسن. می خوان بدونن تو کی هستی؟ بعضی هم به حال تو غبطه می خورن! بهم می گن خوش به حال رایمون که تو براش می نویسی! رایمون تو خوب می دونی که من اهل ماجراهای راز و رمز دار نیستم. حوصله ندارم یه ماجرا رو کشش بدم تا ملت رو سر کار بزارم. اصلا چه فرقی می کنه که تو کی هستی؟ تو هر کسی می تونی باشی.

آی آدمها، رایمون نیمه ی گمشده ی وجود منه. رایمون یعنی "نگهبان آسمان" . من عاشق آسمونم. عاشق ستاره های ریز و درشتش و عاشق نگهبان این آسمون. یعنی خدای خوب و مهربون. رایمون هیچ وقت وجود خارجی نداشته و نداره. پس به حالش غبطه نخورین! رایمون همدم تنهایی های مهدیه است. به جای اینکه با خودش حرف بزنه ، با رایمون حرف می زنه. دنیا پر از آدمیزاده. اگه ما زنبور بودیم یا مورچه، یا شیر، هیچوقت اونقدر تنها نمی موندیم که الان آدمیم. ما برای اینکه با هم هم صحبت بشیم، همسفر بشیم، شریک یک زندگی بشیم، هزار و یک ظرط و پیش شرط می زاریم. حاضریم سالها در تنهایی و حزن زندگی کنیم اما هیچ کس رو به زندگ یخودمون راه ندیم. برایانتخاب شریک زندگ یدنبال ظواهر میگردیم.صورت زیبا.پول زیبا. قدرت زیبا! غافل از اینکه چشمها را باید شست . جور دیگر باید دید. رایمون کاش تو بودی. کاش عینیت داشتی. کاش خدا یک رایمون می آفرید که متفاوت باشه از بقیه.راستی رایمون جان، از شعرهایی که گذاشتم هم پرسیدن. می خوان بدونن مال کیه. از کجا اومده؟ یادته؟ من شاعر بودم. اون وقتها که هنوز توی این دنیا و روزمرگی هاش غرق نشده بودم، اون وقتها که هنوز روح داشتم، شعر می گفتم. قشنگ بودن. دوستشون داشتم. ولی حالا چی؟ من دیگه روح ندارم. دیگه بالی برای پرواز ندارم. گیر کردم. پاهام به دنیا زنجیر شدن. خاکی شدم. از افلاک دور افتادم. تنها نگاه به آسمون برام مونده و حسرت لمس کردن ستاره ها...

من توی سایت cloob عضو هستم. نمی دونم چقدر ازش می دونین. اگه اظلاعاتی خواستین ، بعدا بپرسین. ولی توی این سایت یک یاز دوشتانم لطف داره و مطالب زیبایی ، اعم از شعر و متن های ادبی برام می زاره که من هم با اجازه ی خودش اونها رو گاهی توی وبلاگم می زارم. شعر آخری هم که آپ کردم رو ایشون برام گذاشته که البته نمیدونم از خودشه یا نه؟ به هر حال چون شعر اخیر وصف حال خودم بود و با خوندنش حس عجیبی پیدا کردم، تصمیم گرفتم که آپش کنم. همین. از تایپ کردن خسته شدم رایمون....

مواظب خودت باش. دوستان وبلاگی عزیزم که از تعداد انگشتان یک دست هم کمتر هستین اما لطفتون به اندازه ی ستاره های آسمونه، هم صمیمانه متشکرم. دوستتون دارم. در پناه خدا....

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 آبان1388ساعت 11:3 قبل از ظهر  توسط یاس مهربان  | 

 ببین این منم

                   این منم که به کلبه عشقمان بازگشته ام...

                   جای تو خالی است...
 
                             
butterfly butterflies   ببین کلبه را امشب چراغانی کرده ام

                                          از این دیوار به آن دیوار ریسه کشیده ام

                                          برگرد یگانه  من...
                                          بگو چه میخواهی؟


چشم آبی می خواهی ...؟ باشد سراپا دریا می شوم...

گیسوی مشکی ...؟ امشب دیگر سکوت را بشکن یگانه ام...


             ببین این منم

             این منم که به کلبه عشقمان بازگشته ام...

             جای تو خالی است...
 
                           
 
  ببین کلبه را امشب چراغانی کرده ام

                                       از این دیوار به آن دیوار ریسه کشیده ام

                                       برگرد یگانه  من...
                                       بگو چه میخواهی؟


می خواهی آسمان شب می شوم...

راستی آسمان را ببین

لباس مهمانی برتن کرده است

او را هم امشب دعوت کرده ام

تا در آغوش هم به ستارگان پیراهنش خیره شویم...
 
                                  من را ببین...

                                  ببین دستان سنگدل خزان چه برسرش آورده است

                                  ببین غم دوری تو چگونه بغضش را تکه تکه کرده است

                                  ببین چگونه احساسش هزار پاره شده است

                                  ببین لبانش رنگ لبخند را از یاد برده اند

                                  ببین...


برگرد نازنین یگانه ام...

برگرد تا کلبه عشقمان را ستاره باران کنیم

برگرد تا دور تا دور باغچه را بنفشه بکاریم

برگرد تا امشب از بوی اطلسی ها سرمست شویم

برگرد که من آغوش سبز تو را می طلبم

برگرد... برگرد... برگرد...


                                  اگر بیایی تمام شهر را گلباران میکنم

                                           اگر بیایی تا صبح غزل عشق برایت می خوانم

                                           اگر بیایی...

 angel angels  راستی از کدام سو می آیی؟

                         از آسمان؟ از پشت ماه یا از ورای امواج دریا؟

                         همسایه پری دریایی شده بودی که مرا از یاد بردی؟

                         یا ماه تو را افسون کرده بود؟

                         برگرد که امشب، بهار چشمانش را سرمه کشیده است

                         برگرد که امشب، سرخی آتش را بر لبانم نشانده ام

                         برگرد که امشب، گیسوان مواج دریا را به امانت گرفته ام...
                         امشب آنقدر می نویسم تا تو بیایی...
 
                                    کاش... موقع رفتن ازت قول میگرفتم که بر میگردی

                                    کاش... به عطر اطلسی ها قسمت می دادم

                                    کاش... با ناز چشمانم افسونت میکردم...

 flower flowers bird birds راستی امشب بلبلان را هم خبر کرده ام

                   تا من و تو زیر باران آوازشان تاصبح برقصیم...

باران...

میدانم که عاشق بارانی اصلا ای کاش... من باران بودم تا شاید دوستم میداشتی...

هروقت باران اشکهایش را پشت شیشه اتاق می ریخت

من به یادت اشکهایم را روی گلهای قالی می ریختم...
برگرد امشب یگانه ام...


            flower flowers butterfly butterflies     شب تاب ها  را گفته ام که کلبه مان را نورباران کنند...

                                 به گلهای سرخ گفته ام که کلبه را عطر افشان کنند...

                                 میدانم که گل سرخ را دوست داری

                                 ای کاش... گل سرخ بودم تا شاید دوستم میداشتی...


باورت نمیشود...

تا نبینی باورت نمیشود

حتی در خیالت هم نمی گنجد که امشب چه مهمانی برپا کرده ام...

ولی تا تو...

ولی تا تو نیایی جشن من رنگ عشق نمیگیرد...
 
          برگرد امشب نازنین یگانه ام...
butterfly butterflies

          سحر نزدیک است نگذار که طلوع خورشید بزم شبانه مان را بر هم بزند...


                  آخر فردا دیگر من نیستم که برایت لبخند بزنم

                   دیگر فردا من نیستم که نگاهت را بوسه باران کنم

                   دیگر فردا من نیستم که سرم را مهمان شانه هایت کنم

                   دیگر فردا من نیستم که احساسم را نقاشی کنی...

                   برگرد امشب نازنین یگانه ام... سحر نزدیک است

                   دیگر فردا من نیستم... من نیستم...

                   منی...نیست نیست نیست...

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 8:56 قبل از ظهر  توسط یاس مهربان  | 

رایمون عزیز، سلام. چطوری؟ راستش وقتی که این وبلاگ رو شروع کردم اسمش رو گذاشتم :

"روزهای آفتابی" . اون روز فکر می کردم که می تونم خاطرات زیبایی از روزهای زندگیم رو بنویسم. چون عاشق آفتاب هستم، و از روزهای بارونی بیزارم، این اسم رو برا شگذاشتم. دلم می خواست خاطره بنویسم تا احساس خوب پیدا کنم و اون احساسات خوب رو به بقیه منتقل کنم. ولی حالا که مدتیه از نوشتن این وبلاگ می گذره ، وقنی بهش نگاه میکنم می بینم که تنها یکی یا دو تا خاطره توش هست!

امروز تصمیم گرفتم که از این به بعد برای تو بنویسم. نوشته هام رو خطاب به تو می نویسم رایمون عزیز. از هر چیزی که به ذهنم می رسه. از خاطره و شعرو هر چیز دیگه ای. کاش دوست داشته باشی. چی دارم میگم؟ تو اینقدر خوب هستی که نمی تونی دوست نداشته باشی. پس شروع میکنم.

رایمون، خبر داری که مسئول بخش کامپیوتر دانشکده علوم، یه نی نی شیش ماهی داره؟ اسمش مانی اِ. من البته فقط عکسش رو تو گوشی مامانش دیدم. وای نمی دونی، یه چشمایی داره که نگو. درشت و خوشگل. مثل چشم های تو. من تصمیم گرفته بودم که به خاطر اون همه لطفی که مامان مانی برام توی این چند سال انجام داده، یه جورایی از خجالتش در بیام. تو می دونی که من عاشق

نی نی کوچولوها هستم. واسه همین هم دارم یه نقاشی براش می کشم. کارتونی. یه شیشه شیر بزرگ کشیدم، یه دختر کوچولو که بالای شیشه شیره ایستاده و یه پرچم تو دستشه، یعنی فتحش کرده! و داداش کوچولوش رو پایین شیشه ، کشیدم که داره با حسرت آبجیش رو نیگاه می کنه!

برای رنگ کردنش دارم از رنگهای شاد استفاده می کنم. چون قراره که تو اتاق بچه آویزون بشه. مطمئنم که چیز قشنگی از آب در بیاد. فردا هم باید برم کلاس زبان. امروز یه روزنامه که به انگلیسی ترجمه شده خریدم. معلمم گفته باید ببریم. راستی رایمون، اون معادلات ماکسول مربوط به مایعات رو هنوز پیدا نکردم. امروز 25 صفحه پرینت گرفتم از یه مقاله، بعد فهمیدم اشتباهی بوده! این روزها اعصابم داغونه. حس خوبی ندارم. از زنده بودن و نفس کشیدن خسته شدم. گاهی فکر میکنم کاش می شد نابود بشم. می گم نابود نه مردن. رایمون تو میدونی فرق نابود شدن با مردن چیه؟ من می خوام برم اونجایی که قبل از آفرینشم بوده. نیستی. عدم. مطمئـنم که حس بودن در نیستی از این بودن جالبتره! من و تو اون رو احساس کردیم. چون حالا هستیم.

خیلی حرف زدم. اذیتت کردم. ببخش . مواظب خودت باش. تا بعد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 مهر1388ساعت 2:49 بعد از ظهر  توسط یاس مهربان  | 

بی تو طوفان زده ی دشت جنونم...
صید افتاده به خونم...


                 تو چه سان می گذری غافل از اندوه درونم...

                 بی من از كوچه گذر كردی و رفتی...



                              بی من از شهر سفر كردی و رفتی...

                              قطره ای اشك درخشید به چشمان سیاهم...



                      تا خم كوچه به دنبال تو لغزید نگاهم...

                      تو ندیدی... 

                       

               نگهت هیچ نیفتاد به راهی كه گذشتی...

                          چون در خانه ببستم دگر از پای نِشستم...



          گویا زلزله آمد، گویا خانه فرو ریخت سر من...

          بی تو من در همه ی شهر غریبم...



بی تو كس نشنود از این دل بشكسته صدایی...

بر نخیزد دگر از مرغك پر بسته نوایی...



           تو همه بود و نبودی...

           تو همه شعر و سرودی...



                            چه گریزی ز بر من كه ز كویت نگریزم...

                            گر بمیرم ز غم دل با تو هرگز نستیزم...



                                          من و یك لحظه جدایی نتوانم نتوانم...

                                          بی تو من زنده نمانم ...

        

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 5:54 بعد از ظهر  توسط یاس مهربان  |